تبليغاتX
نقش تو -

نقش تو



هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود









...

مرا از قضا عشق شد سرنوشت


قضای نوشته نشاید سترد

 ...

فریادِ هستی ات همه و همه را در هم شکست،پس چه شده که این گونه

مسکوت تسلیمِ نیستی گشته ای ؟


شاید اگر ندای بی نوای مرا می شنیدی اینک...


کاش می شد جای این نقطه های بی انتها ناگفته های دلم را به قلم درآورم،

اگر ذهن یاریم می کرد در اِزای همه ی این نقطه چین ها ریسمان هایی را

تصویرمی کردم که در این یک سال تجسمشان برای چنگ زدن توهمی بیش نبود و

در نهایت سردرگمِ خیالِ خیالاتی خویش مبهوت این شاید ها ماندم.

آری،اگر می شنیدی اینک یگانه بیگانه ی برهوتِ عشق نبودی و خود را این

چنین بی دل در خلصه ی عشق رها نمی کردی.

به تو تعلق دارم...تو را به آنکه معبودش می خوانی،بگذار این روح مات

گشده به جسم نیمه جانت بازگردد تا با هم آمیخته شویم و با  جسم و روحی

یگانه زمزمه کنیم:


خدا را بر منِ بی دل ببخشای


وَ واصِلنی عَلی رَغمِ الاَعادَی

...

 

نقشِ خیال در: چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388،22:15 به قلمِ بی دل ←↑

-`๑’-بی دل-`๑’-

منم که بی تو نفس می زنم؟

زهی خجلت

مگر تو عفو کنی ورنه نیست

عذر گناه

به عشق روی تو روزی که از

جهان بروم

ز تربتم بدمد،سرخ گل به جای

گیاه



ਂ→↑DДΞ! றΘĦ§Ξй↑←ਂ