--گفتیم و عشق آغاز شد--
|
...
بــنــال بـلبـل،اگر با مَنَـت ســر یاریست که ما دو عاشق زاریم و کار ما زاریست ... داره زیر لب چی می گه،میشنوی؟! برای لحظه ی کوتاهی سراپا هم آغوشِ سکوت شو! آنقدر دلت رو به بیراهه سپردی که صدای بی قراری های آسمون هم برات نا آشناست! خیره شدن به آبی بی کرانه ها،با این چشمای بارونی از پس پنجره ی غبار آلود،نـَقـله حال و روزه خودته!؟ چرا و چیه و چطورش حکماً بی جواب میمونه،پس به نـقّـال می گم دم بر نیاره! بیا و غیرت کن تا ز قافله ی دل باز نمانی. منم و توی در من نهفته با آسمانها پیش رو،دریاها پشت سر و زمین،که به مقدم نسیم وصال راح روح می بخشد، بسم الله... ... نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل بنال بلبل بی دل که جای فريادست ...
...
در ازل پــرتـو حـسـنـت،ز تجـلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ... اینجا نشسته ام،خیره به پرگار زمان،آنجا که نقطه ی ثقلِ دوران می باشد،جایی فارغ از بیگانه! بی باک و بی پروا نامه ی سیاه اعمالم را به نظاره می نشینم، هَرَجی بر من نیست زمانی که معجزه ی محمدی شفیع روز جزایم است. چه تقلّایی در ذهنم موج می زند،گویی توانِ آشکار ساختن حقیقت تلخ وجودم را ندارد. با همه ی هست و نیستش بر برهم زدن صدق صداقتم کمر بسته است،اما... دلم،دلی که سوگوار پیکر ناب خلقتم گشته،خود را به آب و آتش میزند و ملتمسانه چنین طلب می کند: -یک دم مرا از خلوتم بیرون مَکِش! چه هیاهوی غریبیست،تو می دانی بر من چه می گذرد وچه در جوهره قلمم نهفته است. به رسم همیشگی ام قلم را رها می کنم تا شاید پرنده ی دلم را به آستانه موعودش برساند. .سلام ای زیباترین دلیل انتظار، دیریست که با خیال دیدار هلال مهر و مه تابِ رویتان،عشق را در انتظار فخر دولتتان معنا کرده ام. ای انیسِ ذهن و مونسِ قلبم،برایتان از نهانم بسیار نوشته ام آنگونه که در راه محبوبتان،محبوبم، محبوبمان همان یگانه معشوق عالم بی دل گشته ام. ای دیده ی خدا در میان خلق،به امید ظهورتان ستاره ی اشک را در آسمان بارانیه دیدگانم می شمارم و در برابر آینه ی دل جز تصویر خیالی از چهره ی عالم تابتان چیزی به چشمم نمی آید. شگفتا از عاشقانی که فراق و هجرانتان،نور را از دیدگانشان ربوده است وتنها با وصال شما آنها منوّر می گردند،در برابر اینچنین محبّانی من تنها نقطه ای از قصور و غفلتم! ای حجّت خدا بر روی زمین،نقش مِهر شما و خاندان عظیم الشأنتان،از ازل تا ابد با خون دلم بر طالعم نقش بسته و رگ جانم در بطن ارادت به شما جریان پیدا کرده است. مولای من،بیایید که با آمدنتان روح به تن مرده ی ما باز می آید و سرشتِ بندگیمان با شما ای نور هدایت خدا، برای دگر بار آمیخته می گردد،من به خاطر همه ی کوتاهیم در راه عشق و اطاعت از شما، آنچنان شرمسارم که محال می دانم در روز قیامت بتوانم سر از خاک برون آورم. امید دارم لرزش قلمِ این بی دله خسته را با همه ی بزرگواریتان عفو بفرمایید چراکه قلم مغلوبِ دل همچون آتش و چشم گریانم گشته. در این دنیا،هر کس به نوعی از محبت و عشق شما دلداده می باشد و در انتظارتان منتظر گشته، من نیز در کوی دلدادگیم به شما اینچنین ترانه سرایی می کنم: ... گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی دیـنـی ...
...
با کسی هرگز نـگویم درد دل روح پاکت را نمی سازم کسل ... بر تن خورشید می پیچد به ناز،چادر نیلوفری رنگ غروب. ... خوش گرفتی از من بی دل سراغ ...
... شد حـظّ عـمر حـاصل گر زانـکه با تو ما را ... سرخوش از خیال تو،دلبسته به وهم وصالت،در پس لحظه ها، وزشِ نسیمی از این دیار فانی ذهنم را دستخوشِ طوفان بی قراری هایم می کرد، به خود می آمدم و برای آرام کردنش زبان قلم را بر هر توجیهی ترجیح می دادم. به قلم درآوردن دل گویه هایم همچون خالی کردن بار سنگین چشمهای بارانیم در آغوش یگانه معشوق و معبودم بود...در هلال قلمم نوری هبوط می کرد که بی هیچ پروایی همه ی بود و نبودم را در پرتویی از ترسیمِ خطوط و نقطه ها محو می گرداند و تو،عزیزترین یار تنهایی هایم خوب می دانستی که بی دل جسارت قلمش را در عشق به دیار باقی نهان کرده و چنان بر برگه هایش مهر رندی نهاده که در دلدادگیش نقصانی نمی توان یافت. فروغ این فیض الهی سعادتی بود که از نقش تو در هوای دلم به دیوان قسمتم افزون گشت و من در طومار دلِ بی دل گشته ام از تو نوشتم و می نویسم و قلم را برای تو به دست می گیرم تا ناگفته هایم در شبِ پر ستاره ات نقش بسته و دلربایی کنند! ای یگانه ترین دلبستگیم،اگر قرار بر گذر زمان باشد،سالهاست که از رفتنت می گذرد و من هنوز بی تو نفس می کشم و در تمنای دوباره دیدنت نجوا کنان می گویمت: با عـاشقـان بی دل تا چـند ناز و عـشوه ...
...
خدا چو صورت ابرویِ دلــگشــای تو بَست گشادِ کار من اندر کرشمه های تو بست ... نمی دانم کدامین ندا مرا به خود می خواند،به اوج رسیده ام...بالهایم زرین گشته اند... آنجایی که در روشناییِ آستانش نقشِ پر فروغی سایه می اندازد،آفتابِ نگاهِ اوست که گویِ عالم را سرگردانِ صحنِ مهرِ مادریِ خویش گردانیده. قافله ی عمر می گذرد و در هر گذرش یگانه ام را به خاطر عنایتِ موهبتی این چنینی، سپاسگزارم و امید دارم تا دیدگانم به روی دنیا گشوده است،این فروغ عالم تاب را از آنها دریغ نفرماید و اگر خُلف وعده شود،در ظلمت دورانِ خویش می خوانم: ... نگویـــــم از منِ بی دل به سهو کردی یاد که در حسابِ خرد،نیست سهو به قلمت ...
...
چه جرم کرده ام،ای جان و دل به حضرتٍ تو که طاعتٍ منٍ بی دل نمی شود مقبول؟ ... حکایتٍ ما آنچنان است که سلاسلش قیل و قال خیال مرا به بند کشیده. در حیرتٍ آن حس پنهانم،لحظه ای که مرا مجنون خواند، بماند که ندانستم چرا و نپرسیدم زٍ کدامین جنون دم می زند! آنگاه که حریمٍ دلم را بی هیچ دلواپسی برایش گشودم و از سوز آن در آستانش سازها کوک کردم،از فراق و وصل پروایی نداشتم. حقیقتٍ کلامش را بی آنکه صدایش در گوشهایم زمزمه کند، همچون نصیحتی رندانه در گنجینه ی دلم جای دادم وبا نسیمٍ آن دایره ی تقدیر را به گردش درآوردم،هرچند گاهی خلوتگهٍ خیالم را ویرانه کرد. مهر و مه در پیٍ هم آمد و رفت کردند و من،تهٍ دل شوق حس کردنش را در پس نوشته هایش پروراندم تا آنجا که بی اختیار شهر دلم را به او سپردم... او مرا در قانون نامه ای غرق کرد که خود پُرٍاز بی قانونیٍ عشق بود. آنگاه که صدایش طنین اندازٍ آرامش در دلم گشت،خود را در طالعٍ خویش رها کردم و گیسوانٍ دلباختگی را در هیاهویٍ زمان به بادٍ سرخوشٍ بر خواسته از آهٍ دلم سپردم. او با من چه کرد که اینگونه دلداده ی نوازشهای بی دریغش گشتم؟ نمی دانم،اما به امید اینکه تو بر آن علم داری می نویسم، از او که همچون خیالی نقش بسته در یاقوتٍ بی کرانه هایم مُشعشع گشته بی آنکه لحظه ای در آیینه ی دیدگانم رخ بنماید. نمی خواهم بیش از این در محضرٍ یگانه ام و در برابرٍ تو،بهترینم از او بنویسم... این کلامهای بی صدا که به قلم در آمدند مجالی را برای قرارٍ دلٍ بی قرارم به ارمغان می آورند تا بدانی نوای آنیٍ من این شده است: ... دوستان عیبٍ منٍ بی دلٍ حیران مکنید گوهری دارم و صاحب نظری می جویم ...
... مرا از قضا عشق شد سرنوشت ... فریادِ هستی ات همه و همه را در هم شکست،پس چه شده که این گونه مسکوت تسلیمِ نیستی گشته ای ؟ اگر ذهن یاریم می کرد در اِزای همه ی این نقطه چین ها ریسمان هایی را تصویرمی کردم که در این یک سال تجسمشان برای چنگ زدن توهمی بیش نبود و در نهایت سردرگمِ خیالِ خیالاتی خویش مبهوت این شاید ها ماندم. آری،اگر می شنیدی اینک یگانه بیگانه ی برهوتِ عشق نبودی و خود را این چنین بی دل در خلصه ی عشق رها نمی کردی. به تو تعلق دارم...تو را به آنکه معبودش می خوانی،بگذار این روح مات گشده به جسم نیمه جانت بازگردد تا با هم آمیخته شویم و با جسم و روحی یگانه زمزمه کنیم: ...
... از آن زمان که بر این آستان نهادم روی فراز مسند خورشید تکیه گاه من است مگر به تیغ اجل خیمه برکنم،ورنه رمیدن از دولت،نه رسم و راه من است ... جسارت قلمم را در درگاه ابدیت بپذیر و فقر خیالم را با غنیمت مهرت به غریبانه و عاجزانه از نگاهت تا سراپای وجودت را می ستایم،ای یار خراباتی منه بی دل دیوانه وار سر سپرده ی غوغا ی بی کرانه هایت شده ام،آرامشی را ...
سلام، امشب حس غریبی در وجودم موج می زنه حسی غریب که آشکارا آشنای غربت خیال گشته و مدام برای عبور از سرازیریه ابهام توهم را به تجسم وا می دارد. با این حس غریب سالهاست که آشنای دیرینم امشب همان شبی است که برای فرارسیدنش درپس ایام لحظه شماری می کردم شبی که یگانه ی من آغوش پر مهرش را به وسعت بی کرانه ها گشوده و مرا فرا می خواند تا طلب کنم آنچه را که طالبم. چشمانم را در تاریکی خلوتم می بندم فروغ شعله ی شمع نیم سوز را حس می کنم دستانم گرمای عجیبی دارند کاش می شد نور چشمانم را با این همه مهربانی و لطف درآمیزم. باز مثل همیشه دلم زمزمه کنان فریاد می زند... یگانه ی مهربان من بهترین ها را برای یگانه هایت آرزومندم...در انتظارم ای بهترینم ازانتظار آمدنش آسوده خاطرم کن و بی کرانه های وجودش را در برابر دیدگانم ظاهر گردان.
سلام یگانه ستاره ی تنهاییم، دیشب آسمون بی قرار بود بی تابی میکرد هیاهوی دل من هم بی تاب این بی قراری ها بود. کاش بودی و می دیدی زیر سقف این آسمون بی قرار من با این دل پر از هیاهو بی تاب وصال قدم زنان... نجوا کنان... نوای بی دل رو با اشک آسمون درآمیختم تا شاید به هوای شنیدن صدای بارون از اون بی کرانه ها زمزمه ی غریبانه ی من هم به گوشت برسه. رقصیدن روی زمین خفته ای که آسمون با باریدن قطره های اشکش سعی در بیدار کردنش داشت و حس منزه شدن با اشکی که از دل آسمون سرازیرمی شد و موسیقی که نوازندش در اوج هنر کاینات رو ساز خودش قرار داده بود یاد سوز دلدادگی رو برام زنده می کرد. دستانم را رو به بی کرانه ها بلند کردم و با فریادی که در هیاهوی باد و آب و خاک به زمزمه ی کودکانه شبیه بود از یگانه ترینم آسمانی شدن دلها رو طلب کردم. با همین حس غریبانه ی آشنا بود که قلم به دست گرفتم و بر روی برگه ای که نم دار شده بود و کم کم داشت به مثال منو زمین خیسه خیس می شد بریده بریده نوشتم: " قلم به سختی همراهیم می کنه... این یار همیشه آشنا دیگه با من غریبی می کنه... دستم ساز بی وفایی می زنه انگار دیگه حس در آغوش گرفتن قلمو نداره. کلامم...بیانم...نوای دل بی دلم...همرو یه جایی...یه گوشه ای...یه زمانی گم کردم...نه...نه... شایدم فراموششون کردم...آره...مطمئنم...فراموششون کردم...باید برم...باید بگردم... باید بخوام...بی شک...بی برو برگرد پیداشون می کنم!!! فانوس کوچیکه دلمم ازم گرفتن...این نهایت بی رحمیه. من موندم و تاریکی و بی دلی با یه کهکشان پیش رو...نه...توهم خیاله...خب چی بگم؟ بهتره بگم* شاید* اما می گن با هر* شاید* راهی* باید*...ولی من که دیگه باید ندارم...اصلا میخوام با شاید به انتها برسم...یعنی می تونم؟! می دونی چیه؟! من پستیه روحمو با بلندای ماوراء تحت هیچ شرایطی تعویض نمی کنم...آره...تعویض نمی کنم...اگه قراره اینطوری قاب خاک خورده ی رویاهام بشکنه و بودنم به نابودی برسه وتنزل روحم رو برام به ارمغان بیاره من در خدمتم...منتظرش می مونم...هر چه پیش آید خوش آید!!! می گن این کارم خرد شدن حس و وجودمو در بر داره اما من قبول ندارم... نگو یه دنده ام که می گم طعم شکستن و خرد شدن برام نا آشناست و مبهم پس جلودارم نباش. خودمم نمی فهمم چمه!!! از درکش عاجزم!!! پس چرا نمیای؟!! بیا...بیا و منو با آن سوی پرده ها هم آغوش کن." برگه حالا درست شبیه منو زمین بود اما گویاتر از ما در اوج سکوت فریادش آسمانها رو در هم می شکست...آخه سکوتش حس عاجزانه ی یه بی دلٍ حبس شده در خیال وصال رو فریاد زنان نجوا می کرد.
وصال بی پایان روزگار غریبی است غربتش مرا به خود عادت داده
سلام هستیه من دیریست که دلدار پیامی نفرستاد ننوشت کلامی و سلامی نفرستاد دایی جونم دیوان حافظ کنارم بود به نیتت تفال زدم بیت اولش را برات نوشتم. نمی دونم چی شد اما همون موقع بلند شدم دفترمو آوردم و شروع به نوشتن کردم. خیلی نوشتم...خیلی...خودت خوب می دونی در این چند وقت حسی برای نوشتن نداشتم برا خودم هم عذاب آور بود اما...اما امشب کولاک کردم...اینقدر نوشتم که دستم خسته شد! دلم نیومد شب پر ستارت اینقدر تاریک باشه اومدم و یکی از نوشته هامو ثبت کردم دایی نمی خوای تشویقم کنی؟ می دونم که همه چیزو میدونی و می دونی که می دونم که می دونی... شوخی کردم بابا به دل نگیر تو که اینقدر زود رنج نبودی عشق من...خیلی وقته از ته دل نخندیدم خواستم یکم بخندیم که به قول بچه ها ضد حال زدی! راستی عزیزم سیم فروردین تولدت را جشن گرفتم...من بودم و عکسات با یه کیک شکلاتی دایی جونم نبودی شمع تولدتو فوت کنی...شمع آب شد اما تو...ای بابا بهتره بگذریم! قول می دم عکسای روز تولدتو حتما در آلبوم عکس شب پر ستارت درج کنم. داییه خوبم خیلی خستم اما دلم برا سوز دل هم تنگ شده می رم بهش سر بزنم!
سلام آبی آسمونم، مهربونم دلم می خواست همه ی نوشته هامو به شب پر ستارت بیارم تا شاید دلم آروم بگیره. اما چند شبی می شه که تصمیم گرفتم بعضی از نوشته هامو برا دل تنگم بنویسم و در دفتر دلتنگیام نگهشون دارم شاید یه روز یکی پیدا بشه تا نوشته های سیاهمو در یه شب بی ستاره ثبت کنه! داییه خوبم خوب می دونی دیشب از دلتنگی چه حالی داشتم اما هنوز برام عجیبه دایی محسنی که طاقت دیدن یه قطره اشکمو نداشت تو این سالها که گریه های بی صدام به ناله و زاریه شبانه رو آورده نه تنها طاقت آورده بلکه بی صدا تر از همیشه نگام می کنه! آخه دایی محسنم چه جوری دلت اومد به این زودی حضور گرمتو ازم بگیری؟من که هنوزعاجزانه به بودنت نیاز دارم راهی جز پناه آوردن به اتاق تاریکه دلتنگیام ندارم! دیروز از سمیرا خواستم باهام به محله ی قدیم بیاد همون جایی که تمام آرزوهام شدن یه رویا رویایی که شده یه قاب خاک خورده...اومدم اما باز با نبودنت مواجه شدم دایی تو اون لحظه دلم می خواست چشمامو ببندمو وقتی باز کردم گرمای دستتو حس کنم...چشمامو بستمو وقتی بازشون کردم دستام می لرزیدن! یادته اون موقعها هر وقت برات می خندیدم و شعر می خوندم با یه بوسه بغلم می کردی و می بردیم به اون پارکه سر کوچه؟! آره قربونت برم زیر لب شعرمو زمزمه کردم اما بغض مهلت لبخند و ازم گرفت به خدا دسته خودم نبود نمی دونستم اینبار برا نبودنت لبخند بزنم یا برا بودنم! رفتمو مثل همیشه رو نیمکت روبه روی تابها نشستم اون موقعها همیشه کنارم می شستی اما حالا عکسی که همیشه همراهمرو کنارم گذاشتم... یه دختر کوچولوبا موهای مشکی که باد باهاشون بازی می کرد تاب می خورد و بلند بلند می خندید یه آقایی هم که تو خنده هاش شریک شده بود کنارتاب ایستاده بود و گه گداری در کنترل کردن تاب به اون دختر کوچولو کمک می کرد. نفهمیدم چی شد اما با صدای گریه ی دخترک از حال خودم بیرون اومدم اون آقا بغلش کرد و در حالی که موهای دخترک رو کنار می زد بوسیدش...دایی می دونی در اون لحظه چی شنیدم؟ فقط بدون آسمانها بر دلتنگیام ریختن و بی قرارترم کردن! اون آقا به دختر کوچولوی گریونمون گفت:
سلام تنهای من دایی به خدا دست خودم نبود...نشد که بیام عزیز دلم...قول می دم جبران کنم می شه باهام آشتی کنی؟ اونقدر دلم برا شب پر ستارت تنگ شده بود اما چاره ای نداشتم...تو این شبها مثل گذشته ها تو دفتردلتنگیهام برات می نوشتم اما حس بدی داشتم! نمی دونم چرا اما همش احساس می کنم باهام غریبه شدی...دیگه دوستم نداری؟همیشه وقتی تو تنهاییم برات می نوشتم دلتنگیام جاشونو به دلخوشیام می دادن اما تو این چند وقت نه تنها دلتنگیام آروم نمی شدن بلکه دلتنگتر از قبل می شدم! قربونت برم دلم برا ستاره های تنهاییت هم یه ذره شده بود اما افسوس...وقتی اومدم جای خیلیاشون خالی بود...می دونی فکر می کنم این رسم زمانست و من حق شکایت ندارم! اما مهربونم زیباترین لحظه ی سالم زمانی بود که جمعه ی اول سال اومدم به دیار آشنایی و باز هم سنگ قبری با نامی آشنا رو بوسیدم... دو تا گلدون با گلهای بنفش رنگه زیبا بالای سنگ قبرت و یک سبزه روی اون بود که متعجبم کرد اما بعد از خوندن نوشته ی روی کارت سفید رنگی که بین گلهای یکی از اون گلدونها بود کم و بیش متوجه شدم چه کسی یا کسانی بهت سر زدن...دایی خوبم خالصانه ازشون ممنونم و تا دنیا دنیاست این محبت یکتاشون رو فراموش نخواهم کرد! دایی جونم از لحظه ای که سال تحویل شد جای خالیت خیلی بیشتر از پیش به چشم اومد. وقتی همه رفتیم خونه ی بابا بزرگ...نشستیم سر میز هفت سین اونقدر گریه کردم که حد نداره الهی بمیرم همرو ناراحت کردم حتی علی کوچولویی که تاره پنج سالشه و عمو محسنشو فقط تو عکسا دیده! روز سیزدهم عید هیچکس نبود که باهاش سبزه هارو گره بزنم...آّسمون هم دلش مثل من گرفته بود اونم منو همراهی کرد...توی اون روز پر هیاهو منو آسمون باهام گریه می کردیم. من برا دلتنگی نبودنت اون برا دلخوشی یار همیشگیش زمین! نوشته ی روی کارت که برای خودت بود و برام خیلی ارزشمنده اینه دایی جونم:
سلام عزیزترینم مهربونم امسال هشتمین سالیه که فرا رسیدن بهار را بدون حضور بی همتات باید جشن بگیرم. تو این هشت سال نزدیک تحویل سال که می شه دلم اونقدر می گیره که آرزو می کنم سال تحویل نشه زمان بایسته حداقل برای من اما...اما دایی جونم سال که تحویل می شه هیچ جشن و تبریک و هدیه و...به همراهش میاد هر چند بازهم داییه من...تو نیستی!!! تا اون زمان که تو خیال خام خودم زنده بودی اما ازم کیلومترها فاصله داشتی با عکست سال را تحویل می کردم و حالا هم که می دونم اما نمی تونم درک کنم که دیگه نیستی و آسمانها با من فاصله داری باز هم باهمون عکست و قطره های اشکم سال را تحویل می کنم! دایی تو این چهار سال تو هفت سین خودت را داری درست مثل اون موقعها...با این تفاوت که حالا این هفت سین تو اتاق کوچیک منه که پر از یادگاری های توست و جای گرمای حضورت برق نگاهت تو قاب عکس روی کتابخونست...داییه خوبم من امشب تا صبح باهات حرفها دارم. از همینجا یاد اون دوران می پرم تو بغلت و تا جایی که توان دارم می بوسمت تا خوابم ببره! راستی عیدیه من چی می شه؟عیدیه تو پیش من برای همیشه محفوظه علاوه بر اون در سوز دل برات یادگاری هم گذاشتم عسلم!!! قربونه چشات برم عیدت مبارک
سلام مهربونم امشب دیگه دلو زدم به دریا اومدم بنویسم اما اینبار می خوام حرف های دلمو برات بنویسم نه دست نوشته هایی که هر شب ساعت ها تو خلوت خودم زمزمشون می کنم تا شاید...! تا جایی که من یادمه از ۷سالگی تا حالا روزی نبوده که اسمت به زبونم نیاد اما دایی خیلی بدی که به این راحتی منو فراموش کردی...یعنی دوستم نداشتی؟ آخ دایی اگه بدونی چه حالی می شم وقتی صدات می زنم وقتی ازت حرف می زنم وقتی می گم "دایی...دایی محسن...دایی محسنم"!!! دایی به خدا به جونه خودددد...می بینی دایی هنوز یاد نگرفتم که دیگه نمی تونم جونتو قسم بخورم ای بابا دایی سالهاست که دارم با خودم کلنجار می رم اما هر بار به خودم می گم برو بچه وقته خوابه!!! دایی به روحت قسم دلم برا اون شبایی که کنارم بودی و برام قصه می گفتی باهام ستاره هارو می شمردی و برا هر کدومشون اسم می زاشتی یک ذره شده آره داییه من دارم از اون شبایی می نویسم که با هم رو پشت بوم خونه ی مامان بزرگ اینا عالمی داشتیم...بهتره بگم من عالمی داشتم بی وفا...! خیلی دلم هوای اون موقع هارو کرده دایی...اما چه فایده دیگه نه داییم هست نه خونه که حداقل به یاد اون شبها برم رو پشت بومش هرچند که دیگه اون خونه بی تو صفایی نداشت...به هر گوشش که نگاه می کردم خاطرات با تو بودن رو می دیدم...حالا هم هر بار که از جلوی درش رد می شم تورو می بینم که جلوی در وایسادی می خندی و بهم می گی: دایی بدو بیا تو تابرات قصه بگم...! دایی حاظرم همه ی دنیامو بدم تا ۱ بار دیگه فقط برا یک لحظه اون چشای نازتو ببینم اما این بار نمی خوام اشک تو چشات باشه دایی! آخی دایی جونم یادت میاد هر بار که باهام حرف می زدی بهم می گفتی : اگه این گوشای کوچولوی تو نبود اون وقت کی به درد دل محسن گوش می داد... الهی که من قربونه اون دلت برم...الهی من فدای اون تنهاییات بشم الان می فهمم اون موقعها چی می گفتی عمر من...دایی به خدا خیلی دلم می خواست ۱روز مرهمی بر دردت بشم اما...اما دایی هنوز که هنوزه باورم نمی شه که تو...داییه من خاکو مرهم دردات کردی و منو تو ناباوریام رها کردی........!
... اسرار ازل را نه تو دانی و نه من این حل معما را نه تو دانی و نه من از پس پرده ی گفتگوی من و توست چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من * می روم دور که با دنیای خود خلوت کنم باید آخر من به این بیگانگی عادت کنم *دایی محسن*
... امان روزی که در قبرم نهند تنگ به بالینم نهند خشت و گل و سنگ نه پای آن که بگریزم به جایی نه دست آن که با موران کنم جنگ * دلا غافل ز صبحانی چه حاصل مطیع نفس شیطانی چه حاصل بود قدر تو افزون از ملائک تو قدر خود نمی دانی چه حاصل *دایی محسن*
درد مبهم آن شب فقط غم را به نامم کرده بودند یک سینه ماتم را به نامم کرده بودند محصول من از عشق و از احساس این بود یک درد مبهم را به نامم کرده بودند گفتند تو لایق ترین فرد بهشتی نصف جهنم را به نامم کرده بودند *دایی محسن*
صبر کن تخم کاشتن در زمین شوره زار بی حاصل است صبر کن تا یک زمین حاصلی پیدا کنی گوهر خود را مزن به سنگ هر نا قابلی صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود بارها گفتم به تو که در این گلشن گل یکرنگ نیست از چه می ترسی که بالای سیاهی رنگ نیست صاحب اصل و نسب در گردش دوران زر است معتصب خون می خورد تیغی که صاحب گوهر است کره اسب از نجابت پشت مادر می رود کره خر از خریت پیش پای مادر است آهن و فولاد هر دو از یک معدن آیند برون آن یکی شمشیر گردد این یکی نعل خر است *دایی محسن*
زمان گرچه عمریست که با دربه دری همزادیم باز در دام فراگیر زمان افتادیم باز هم گوشه ی چشمی به ترحم نگشود روزگاری که در آن عمر هدر می دادیم غل و زنجیر هوس حلقه به پامان دارد گرچه در باور بیهوده ی خود آزادیم کوچه ی همسفر عشق به بن بست رسید بی سبب نیست که در دام زمان افتادیم *دایی محسن*
پرده ی پندار پشت شیشه باد شبرو جار می زد برف سیمین شاخه ها را بار می زد پیش آتش یار مهوش نرم نرمک تار می زد جنبش انگشتهای نازنینش به چه دلکش. به چه موزون رقصهای تار و گلگون بر رخ دیوار می زد موج های سرخ می رفتند بالا روی پرده بچه گربه جست می زد سوی پرده جام های می تهی بودند از بزم شبانه لیک لبریز از ترانه توله ام با چشمهای تابناکش من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش ابرهای سرخ و آبی. روزهای آفتابی چون دل من پنجه ی نرم نگار خوشگل من بسته می شد. باز می شد جان من لرزنده از ماهور و از شهناز می شد چشمهایم می شدند از گرمی بسته ز ریشه پلک ها از خواب خوش می آمدند آهسته پایین در بهشتی پاک و موزون. ای زمین بدرود با تو سوی یک زیبایی نو. سوی پرتو دور از تاریکی و شب. دور از بیماری و تب دور از نیرنگ هستی. رنج پرستی. تیره روزی کشمکش.دیوانگی.بی خانمانی.خانه سوزی دارد اینجا آشیانه.آرزوی مغز پاک و کودکانه دارد اینجا زندگانی دور از آزادی دیوار زندان دور دور از درد پنهان دور گفتم.دور گفتم.سوی خوشبختی پریدم پس چرا ناگه صدای توله ی خود را شنیدم چشم ها را باز کردم آه....... دیدم یار رفته.تار رفته آن همه آهنگ خوش از پرده ی پندار رفته بر درخت آرزوی کهنه ی من خورد تیشه نو نهال آرزوی تازه ام کنده شد ز ریشه پشت شیشه باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار می زد باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد در رگ من نبض حسرت تار می زد *دایی محسن*
نامه نامه را گر می بری قاصد زبانی هم بگو نامه را آهسته بگشا دل بر آن پیچیده است دل به دست غیر دادن راستی دیوانگیست من پشیمانم ولی خود کرده را تدبیر نیست بس که کردم فکر لیلی عاقبت مجنون شدم کشتی بهر جنون را لنگری در کار نیست در بیابان محبت رهبری در کار نیست عاشق شوریده را سیم و زری در کار نیست خانه ی دل را به هر معماری دادم من نشان گفت روی این ویرانه دیگر قابل تعمیر نیست
حسرت به تنهایی به زندان ستم مردن دل خود از فشار محنت آزردن چو گل در انتظار قطره ای باران ز خشکی در مسیر باد پژمردن نشستن در میان آتش هجران ستاره تا سحر چون اشک بشمردن گرفتن در بغل زانوی حسرت را به چاک سینه سر را تا گلو بردن به غربت در میان نا مرادیها به شهر بی کسی یکباره افسردن به دریای پر از امواج سختیها تن خود را به موج غصه بسپردن
زندگی دوباره زندگی گاهی به کویری می ماند که باران سالهاست به آن نباریده و تو گویی مدتهاست با عطش خو گرفته ای و گاهی خاطره ی سرابی خستگی را بر تنت می نشاند. باورت نمی شود که یکباره این صحرای تشنه با سلام دوباره ی ابر و باران طراوت را بازیافته است؟ آنگاه که نم نم باران زمین عطشناک را مرطوب می کند می نگری که چه زیبا جوانه های سبز امید دوباره سر بر می آورند و تو را.... آری تو را نویدی دوباره برای زندگی می دهند!
ما ما انسانیم- تقدیر خویش را خود رقم می زنیم ما ستون دنیاییم اگر بخواهیم- هر هنگام که بخواهیم می توانیم شاد سازیم یکدیگر را اگر من سخنان دلنشین بگویم به تو و تو آهنگی بنوازی برای من و ترانه ای بخوانی گم می شود غم و غصه از میانمان آنگاه می توانیم بیاوریم بهار را ما انسانیم-در دست ماست بدبختی مسبب بلا و شر خودمانیم گاه ناتوان از سخن گفتنیم-گاه یکدیگر را درک نمی کنیم و می بریم شاخه ای را که خود بر آن نشسته ایم اگر بخواهیم قادریم از یکدیگر دور کنیم اجل را اما دنیا را به زرادخانه ای تبدیل کرده ایم و نیز ممکن است دنیا را به تلی از خاکستر تبدیل کنیم ما انسانیم-هر آنچه هست در دنیا-دشوار و آسان سر خم می کند در برابر ما-ما تواناییم بر همه چیز اما من از یک چیز حیرانم چگونه است که ما در برابر خویش ناتوانیم...
بالای دار نمی دانم چرا گردیده قلبم بی قرار امشب اجل گویا کشد هر لحظه بهرم انتظار امشب که ...... جوان را می برند بالای دار امشب الا ای مادر زارم چرا هستی فغان امشب تو حق داری بنالی از برایم زار زار امشب که ...... جوان را می برند بالای دار امشب به جای رخت دامادی به پا پی چیده زنجیرم به جای خنده و شادی برون شد آه شبگیرم برو ای مدعی شادی مکن که این بود تقدیرم به پیش چشم بدخواهان همی مردانه میمیرم طلوع صبحدم شد چــــو ســـربازان مـــهیــا که ... جوان را می بـــرند بـــالای دار امـــشــب
گمشده در کوچه بس کوچه های زندگیم به دنبال گمشده ام می گردم گمشده ای که از هر چیز به من نزدیکتر است چگونه می توانم از بند رهایی یابم؟ من کیستم؟ چرا نمی گذارید... دست محبت و صفای آنها به رویم برسد؟ چرا نمی گذارید... قلبم را مالامال از نیکی کنم؟ بگذارید... نسیم دل آرای سحر همراه با طلوع زیبای خورشید را حس کنم!
از خدا چرا صدا نمی رسد؟ ای ستاره ها که از جهان دور چشمتان به چشم بی فروغ ماست نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟ در میان آبی زلال و آسمان موج و درد و خون و آشتی ندیده اید؟ این غبار محنتی که در دل فضاست این دیار وحشتی که در فضا رهاست این سزای ظلمتی که آشیان ماست در پی تباهی شماست گوشتان اگر به ناله ی من آشناست از سفینه ای که می رود به سوی ماه از مسافری که می رسد ز گرد راه از زمین فتنه گر حذر کنید پای این بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سیاهست ای ستاره که پیش دیده ی منی باورت نمی شود که در زمین هر کجا به هر کسی که می رسی خنجری میان مشت خود نهفته است پشت هر شکوفه تبسمی خار جانگدازی حیله ای شکفته است آنکه با تو حرف می زند از روی مهر جز به فکر غارت دل تو نیست گر چراغ روشنی به راه توست چشم گرگ جاودان گرسنه است ای ستاره ما سلاممان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است در زمین زبان حق بریده است حق زبان تازیانه است آنکه صادقانه با تو درد و دل کند های های گریه شبانه است ای ستاره باورت نمی شود در میان باغ بی ترانه ی زمین ساقه های سبز آشتی شکسته است لاله های سرخ فشرده است غنچه های نورس امید لب به خنده وا نکرده مرده است پرچم بلند سرو خاکی سر به خاک غم سپرده است آن شقایق شفق که می شکفت عصرها میان موج نور دامن از زمین کشیده است سرخی و کبودی افق قلب مردم به خاک و خون تپیده است دود و آتش به آسمان رسیده است ای ستاره باورت نمی شود آن سپیده دم که با صفا و ناز در صفای بی کرانه می دمید دیگر از زمین بریده است آن سپیده ها سپیده نیست رنگ چهره ی زمین پریده است ابرهای روشنی که چون حریر بستر عروس ماه بود پنجه های داغ های کهنه است ای ستاره...ای ستاره ی غریب از بشر مگوی و از زمین مپرس زیر نعره ی گلوله های آتشین از صفای گلوله های آتشین مپرس زیر سیلی شکنجه های دردناک از زوال چهره های نازنین مپرس پیش چشم کودکان بی گناه از نگاه مادران شرمگین مپرس در جهنمی که از جهان جداست در جهنمی که در پیش دیده ی خداست از لعیب کوره ها و کوه نعش ها از عزیز زنده ها میان شعله ها بیش از این مپرس ای ستاره...ای ستاره ی غریب ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمی رسد؟ ما صدای گریه مان به آسمان رسید از خدا چرا صدا نمی رسد؟ بگذریم از این ترانه های درد بگذریم از این فسانه های تلخ بگذر از من ای ستاره شب گذشت قصه ی سیاه مردم زمین بسته راه خواب ناز تو می گریزد از فغان سرد من گوش از ترانه بی نیاز تو ای که دست من به دامنت نمی رسد اشک من به دامن تو می چکد با نسیم دلکش سحر چشم خسته ی تو بسته می شود بی تو در حصار این شب سیاه عقده های گریه ی شبانه ام در گلو شکسته می شود شب به خیر ستاره ی من مرسی که دیشب به خوابم اومدی از هر هدیه ای ارزشمندتر بود(تولدمه)
به نام او به نام آنکه از او هستی گرفتیم و از قدرت لایتناهی اش زندگی. حیات و ممات در ید بی همتای خالق جماد و نبات و شوکت و عزت برازنده ی مقربان درگاهش، هر سحرگاه و شامگاه ذکری زیر لب زمزمه می کنیم و او را می خوانیم. رگ های حیات از دمیده شدن روح الوهیش در جسممان حلول یافت. در مقابل عظمت بی کرانش که در هم کوبنده ی هر نوع عظیمی است، خضوع و خشوع را آموختیم! الهی! بنده ی ناچیز توام که از همه کس رهیده و در عشق وصل تو از هر دام دنیوی رمیده. ای عزیزترینم...دامگه های شیطان مرا در بر گرفته اند.. آری...می خواهند مرا به زنجیر بکشند. به تو پناه می آورم و از تو مدد می جویم... "من دیوانه ی درگاهتم برایم راهی بگشا" سالروز ابدی شدن ستاره ات...
پرستش تو که مرا یافتی و برایم از گله های دور از بوی خوش بابونه و از شمیم برکه ترانه ها خواندی چه زود رهایم کردی... ای تپش آرزوهای نافرجام من! تو از کدامین وادی آمده ای که اینگونه تنهایی هایم را به اسارت گرفته ای؟ حال روبه کدامین تپه ی سبز نشسته ای که تمام غربت های خودت و تنهایی های اسیر مرا نثارم می کنی؟ باور کن من خویش را در یافته های خویشتن گم کرده ام... بیا و بالهای شکسته ی مرا با آهنگ نشاط بخش کلامت ترمیم بخش... در انتظارم!!!
مادر تو مرا از غرق شدن در دریای تنهایی نجات دادی تو به من امید و آرزو بخشیدی تو با محبتت مثل آبشاری بزرگ روان شدی اما من دل شیشه ای و رئوف تو را با سنگ نامهربانی شکستم "مادر مرا ببخش ای دلسوزترین دلسوزها"
عمر عمر کوتاه مرا مهلت بسیار گذشت فرصت از دست شد و کار از کار گذشت آرزوها به دلم بود و به جایی نرسید ای بسا نقشی که از پرده ی پندار گذشت گل نچیدم و خزان گلشن ما را غارت کرد دولت وصل میسر نشده یار گذشت جلوه ای کرد شبی دولت بیدار اما بخت در خواب شد و فرصت دیدار گذشت قطره شیری که ز پستان جهان نوشیدم اشک حسرت شد و از دیده خون بار گذشت ای که گاهی از کنار زندان می گذری گوش کن ناله ی من از سر دیدار گذشت
نام دانی چه کردم؟
می خواهم... می خواهم در پهنای لاجوردی چشمان زیبایت غرق شوم فارغ از همه چیز... فارغ از همه درد...فارغ از همه دنیا... می خواهم شادی را که در چشمان زیبایت لانه کرده برای ویرانه دلم به ارمغان ببرم آری...می خواهم وجودم از شادی تو سرشار شود تا که زیبایی های دنیا را دریابم! چراکه سرچشمه ی همه ی زیبایی های عالم تویی تو... "آری مادرم تنها تو هستی"
ای کاش هنوز هم نام او در کوچه پس کوچه های یاد بیداد می کندو شب ها ستاره ای کم سو، به یادگذشته ها چشمک میزندو گهگاهی شهابی سینه ی آسمان را می شکافد. هنوز افسانه ی رفتنت خواب را از چشمانم می دزدد و رویای دوباره آمدنتمرا به خوابی خوش می برد. هنوز صدای پرواز پرنده ای سکوت شب رامی شکند و رهگذری از دوردست ها آواز می خواندو کسی می گرید،اما صدایش در خنده های تقدیر گم می شود و سردی اشکهایش را هیچگاه کسی نمی فهمد... آه ای کاش هرگز...
تنهای تنها... چقدر آرزو داشتم دیگران حرفهای مرا بفهمند و چقدر دوست داشتم همیشه من بودم و تنهایی،همراه با دفتری پر از نقش دلداگیِ به خدا.
ستاره باران جناب حافظ برای شب پر ستاره ای دل ریش مرا بر لب تو حق نمک حق نگهدار که من می روم الله معک چون بر حافظ خویشش نگذاری باری ای رقیب از بر او یک دو قدم دور ترک -تولدت مبارک دایی محسن -
|
-`๑’-بی دل-`๑’-![]()
منم که بی تو نفس می زنم؟ ਂ→↑DДΞ! றΘĦ§Ξй↑←ਂ -`๑’-نوایِ دل-`๑’-
بی دل ₪-مهرسا-₪ || پروفایل ਂ→↑DДΞ! றΘĦ§Ξй↑←ਂ -`๑’-حریمِ دل-`๑’-
₪ما₪ ₪توکا₪ ₪اُمـید₪ ₪بــاران₪ ₪قاب رویا₪ ₪رقـص قـلم₪ ₪رقـص مـرگ₪ ₪غریبی آشنا₪ ₪هوای بارونی₪ ₪ما هيچ بوديم ₪ ₪سطورِ زندگـی₪ ₪گل آفتابگردون₪ ₪آفتاب مهربانی₪ ₪خورشـید بـانـو₪ ₪اسم بی تکرار₪ ₪دنیای دلتنگی₪ ₪پـرواز قاصدک₪ ₪یـیـلاق ذهن₪ ₪برگزیـده ها₪ ₪هستی₪ ₪تـــلــخ₪ ₪اَشک₪ ₪مـن₪ ਂ→↑DДΞ! றΘĦ§Ξй↑←ਂ -`๑’-سوزِ دل-`๑’-
صفحه ی نخست
مهر 1388 |