تبليغاتX
نقش تو

نقش تو



هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود









...

شد حـظّ عـمر حـاصل گر زانـکه با تو ما را


هرگز به عـمر روزی،روزی شـود وصـالـی

...


آنگاه که هوای آسمان دلم مرا از غم نبودنت به اوج بی کرانه ها سوق می داد،

سرخوش از خیال تو،دلبسته به وهم وصالت،در پس لحظه ها،

وزشِ نسیمی از این دیار فانی ذهنم را دستخوشِ طوفان بی قراری هایم می کرد،

به خود می آمدم و برای آرام کردنش زبان قلم را بر هر توجیهی ترجیح می دادم.

به قلم درآوردن دل گویه هایم همچون خالی کردن بار سنگین چشمهای بارانیم در

آغوش یگانه معشوق و معبودم بود...در هلال قلمم نوری هبوط می کرد که بی هیچ

پروایی همه ی بود و نبودم را در پرتویی از ترسیمِ خطوط و نقطه ها محو می گرداند و

تو،عزیزترین یار تنهایی هایم خوب می دانستی که بی دل جسارت قلمش را در عشق به

دیار باقی نهان کرده و چنان بر برگه هایش مهر رندی نهاده که در دلدادگیش نقصانی نمی توان یافت.

فروغ این فیض الهی سعادتی بود که از نقش تو در هوای دلم به دیوان قسمتم افزون گشت و

من در طومار دلِ بی دل گشته ام از تو نوشتم و می نویسم و قلم را برای تو به دست می گیرم

تا ناگفته هایم در شبِ پر ستاره ات نقش بسته و دلربایی کنند!

ای یگانه ترین دلبستگیم،اگر قرار بر گذر زمان باشد،سالهاست که از رفتنت می گذرد و

من هنوز بی تو نفس می کشم و در تمنای دوباره دیدنت  نجوا کنان می گویمت:

...

با عـاشقـان بی دل تا چـند ناز و عـشوه


بر بی دلان مسکین تا کی جفا و خواری

...

نقشِ خیال در: پنجشنبه هجدهم تیر 1388،0:0 به قلمِ بی دل ←↑

-`๑’-بی دل-`๑’-

منم که بی تو نفس می زنم؟

زهی خجلت

مگر تو عفو کنی ورنه نیست

عذر گناه

به عشق روی تو روزی که از

جهان بروم

ز تربتم بدمد،سرخ گل به جای

گیاه



ਂ→↑DДΞ! றΘĦ§Ξй↑←ਂ