تبليغاتX
نقش تو

نقش تو



هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود









وصال بی پایان

روزگار غریبی است

غربتش مرا به خود عادت داده

غربتی که جز من پذیرای ما نیست

صبح که می آید شب نیز به دنبالش است

زندگی خالی می شود و بندگی جاری

اوج می گیرند و در نهایت بی حس می شوند و

بی تابانه تمنای پایان دارند

پایانش کی می رسد نمی دانم اما بر این واقفم

که بی قرار وصال بی پایانم

 

نقشِ خیال در: دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386،0:27 به قلمِ بی دل ←↑

-`๑’-بی دل-`๑’-

منم که بی تو نفس می زنم؟

زهی خجلت

مگر تو عفو کنی ورنه نیست

عذر گناه

به عشق روی تو روزی که از

جهان بروم

ز تربتم بدمد،سرخ گل به جای

گیاه



ਂ→↑DДΞ! றΘĦ§Ξй↑←ਂ