تبليغاتX
نقش تو

نقش تو



هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود









پرده ی پندار

پشت شیشه باد شبرو جار می زد

برف سیمین شاخه ها را بار می زد

پیش آتش یار مهوش نرم نرمک تار می زد

جنبش انگشتهای نازنینش

به چه دلکش. به چه موزون رقصهای تار و گلگون بر رخ دیوار می زد

موج های سرخ می رفتند بالا روی پرده

بچه گربه جست می زد سوی پرده

جام های می تهی بودند از بزم شبانه لیک لبریز از ترانه

توله ام با چشمهای تابناکش

من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش

ابرهای سرخ و آبی. روزهای آفتابی چون دل من

پنجه ی نرم نگار خوشگل من بسته می شد. باز می شد

جان من لرزنده از ماهور و از شهناز می شد

چشمهایم می شدند از گرمی بسته ز ریشه

پلک ها از خواب خوش می آمدند آهسته پایین

در بهشتی پاک و موزون. ای زمین بدرود با تو

سوی یک زیبایی نو. سوی پرتو

دور از تاریکی و شب. دور از بیماری و تب

دور از نیرنگ هستی. رنج پرستی. تیره روزی

کشمکش.دیوانگی.بی خانمانی.خانه سوزی

دارد اینجا آشیانه.آرزوی مغز پاک و کودکانه

دارد اینجا زندگانی

دور از آزادی دیوار  زندان

دور دور از درد پنهان

دور گفتم.دور گفتم.سوی خوشبختی پریدم

پس چرا ناگه صدای توله ی خود را شنیدم

چشم ها را باز کردم آه....... دیدم

یار رفته.تار رفته

آن همه آهنگ خوش از پرده ی پندار رفته

بر درخت آرزوی کهنه ی من خورد تیشه

نو نهال آرزوی تازه ام کنده شد ز ریشه

پشت شیشه

باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار می زد

باز باد مست خود را بر در و  دیوار می زد

در رگ من نبض حسرت تار می زد

                                                                                   *دایی محسن*

نقشِ خیال در: دوشنبه سی ام بهمن 1385،16:1 به قلمِ بی دل ←↑

-`๑’-بی دل-`๑’-

منم که بی تو نفس می زنم؟

زهی خجلت

مگر تو عفو کنی ورنه نیست

عذر گناه

به عشق روی تو روزی که از

جهان بروم

ز تربتم بدمد،سرخ گل به جای

گیاه



ਂ→↑DДΞ! றΘĦ§Ξй↑←ਂ